sefareshi

سلام

کوه ها به گردش در آمدند،رودخانه ها طغیان کردند،آسمان در هم پیچید،ماه نزدیک و نزدیک تر آمد ... طوفان شروع شد ... حیوانات و پرندگان افسار گسیخته ... شهاب ها بی وقفه به زمین می آمدند و نشان از قیامت بود ... از رستاخیز ...

ولی آماده نبودم ... هنوز ناقص بودم ... هنوز راه باقی بود ... صداها در هم گم بود ... همه جا می لرزید ... همه زنده بودند ... صدایم می کردند ... نه ... پری از پرهایم کنده شد و کسی در گوشم گفت:

مواظبش باش!

وقتی برای خودم ندارم و همه ی آنچه به نام من می گذرد در فراسوی من قرار دارد ... خیلی کم یادم هست که لحظاتی را با آرامش و تهی از چیزی که نامش سخت است که بگویم ولی خواهم گفت،طی کرده باشم ... کم یادم می آید که سر بر زمین گذاشته باشم و فکر نکنم که بار چیزی بر دوش من قرار ندارد ... و کمتر یادم می آید که وقتی خنده های شادی،موسیقی و رقص درون را حس می کنم چشم هایم از اشک پر نشده باشد و به خود نیز نگفته باشم که تو دیگر چه موجودی هستی که از خوشی،در دلت غم نشسته باشد...

نامش حس مسئولیت است،احساس داشتن رسالت ...

فکر کردن به این موضوع است و ته نشین شدن آن در تمام ساختارهای ذهنی ات که مسئول هستی ... این بار هستی چرا بر دوش من است و آیا دیگران ندارند؟

شاید دیگران نیز چون من این بار را احساس کنند ولی موضوع آنها نیست ... یعنی احساس زیان از دست دادن لحظات را نمی کنند که من می کنم و فکر می کنم که روزها دارد می گذرد و من هنوز نتوانسته ام برای آن عزیز بزرگ تر از وجود من،کاری کرده باشم ... مسئولیت در من،یک مسئولیت دال بر یک فرد یا بر یک موضوع نیست ... این مسئولیت تام است و جامع ...

من مسئول هر اتفاقی در جهانم،من اگر دیگری چنین است،مقصرم ... این شیوه از نگرش به مسئولیت،یعنی مدام زجر کشیدن و پیاپی خود را به محاکمه کشیدن ...

ای وای از لغات که حواس را هیچ گاه درک نمی کنند و ای وای از انسانها که هیچ گاه حواس را در ک نمی کنند و در سکوت همواره دنیایی از معانی نهفته است

 

از همتون برای نظراتتون ممنونم

نظر یادتون نره

فعلا بابای

 


+| رها | دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥ | ۳:۱٦ ‎ب.ظ 
پيام هاي ديگران ()