خدا

خدایا

من تو را در خلوت شب های عشاق می جویم.در سکوت دلنشین نیمه شب که همه موجودات عالم

در خوابند،تو را در ترنم باران بهاری که دلنشین ترین نغمه حیات است می بینم.

تو را در آوارگی و سرگردانی

پرندگان عاشق شهرمان می جویم

تو را در ابهت کوهستان های سر به فلک کشیده که دره های ژرف را در دل خود جای داده اند.

و یا در قطره شبنم بر برگ گلی و یا قطره ای که از شاخه ای باران زده می چکد،می جویم.

در فروغ روشن یک شمع که تاریکی را پایان می بخشد و

یا در روشنایی خیره کننده خورشید.

تو را در دستان کوچک یک نوزاد که سینه مادری را می جوید

و یا در گام های بسته یک پدر که خسته اما امیدوار برمیگردد،می جویم

من تو را در سوسوی ستارگان دوردست که آسمان شب را به زیبایی می کشانند می جویم.

تو را در رویش یک جوانه،در موج دریاهای خروشان،در تپیدن یک قلب عاشق

و در صدای یک نفس که در آخرین لحظات به امید ماندن می تازد،می جویم.

خدایا من تو را در سینه ای که به ظلم و ستم دریده می شود

و به خون می تپد،

ویا در اولین دم نوزادی که زندگی اش را با شور می آغازد،میجویم

من تو را در سخت ترین سنگ های روی زمین،

در لطیف ترین غنچه های بیهاری،

در صدای گریه مادران پسر از دست داده

و یا در صدای هلهله و سرور کودکان فارغ بال که به دنبال کاروان عروسی می دوند،میجویم

خدایا من تو را در همه این ها می جویم در همه این ها می یابم.

تو در تمام ذرات وجودم جریان داری و با منی،

هر لحظه و هر کجا،دستم گیر

 

سلام دوستان خوبم

امیدوارم حالتون خوب باشه

نماز و روزه هاتون قبول باشه و در درسهاتون موفق باشید

حس کردم چون در ماه رمضان هستیم مطلبی رو بنویسم که یه کم بیشتر در مورد خودمون و دنیامون تفکر کنیم

درسته این ها تراوشات ذهنی انسانی است اما اگر به جای 1 بار 3 یا 4 بار بخونیش می فهمی که فراتر از چند خط ساده است

من مطمئم ارزش 1 ساعت وقت گذاشتن رو داره

اگه فقط حتی نیم ساعت روش وقت بزاری و بخونیش و در موردش عمیق فکر کنی به تاثیرش پی می بری

از نظرات همتون هم ممنونم

راستی عکس کنار قالبم رو هم عوض کردم امیدوارم خوشتون بیاد

همیشه شاد باشید

نظر یادتون نره

بابای


+| رها | یکشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٥ | ۳:۱٥ ‎ب.ظ 
پيام هاي ديگران ()

sefareshi

سلام

کوه ها به گردش در آمدند،رودخانه ها طغیان کردند،آسمان در هم پیچید،ماه نزدیک و نزدیک تر آمد ... طوفان شروع شد ... حیوانات و پرندگان افسار گسیخته ... شهاب ها بی وقفه به زمین می آمدند و نشان از قیامت بود ... از رستاخیز ...

ولی آماده نبودم ... هنوز ناقص بودم ... هنوز راه باقی بود ... صداها در هم گم بود ... همه جا می لرزید ... همه زنده بودند ... صدایم می کردند ... نه ... پری از پرهایم کنده شد و کسی در گوشم گفت:

مواظبش باش!

وقتی برای خودم ندارم و همه ی آنچه به نام من می گذرد در فراسوی من قرار دارد ... خیلی کم یادم هست که لحظاتی را با آرامش و تهی از چیزی که نامش سخت است که بگویم ولی خواهم گفت،طی کرده باشم ... کم یادم می آید که سر بر زمین گذاشته باشم و فکر نکنم که بار چیزی بر دوش من قرار ندارد ... و کمتر یادم می آید که وقتی خنده های شادی،موسیقی و رقص درون را حس می کنم چشم هایم از اشک پر نشده باشد و به خود نیز نگفته باشم که تو دیگر چه موجودی هستی که از خوشی،در دلت غم نشسته باشد...

نامش حس مسئولیت است،احساس داشتن رسالت ...

فکر کردن به این موضوع است و ته نشین شدن آن در تمام ساختارهای ذهنی ات که مسئول هستی ... این بار هستی چرا بر دوش من است و آیا دیگران ندارند؟

شاید دیگران نیز چون من این بار را احساس کنند ولی موضوع آنها نیست ... یعنی احساس زیان از دست دادن لحظات را نمی کنند که من می کنم و فکر می کنم که روزها دارد می گذرد و من هنوز نتوانسته ام برای آن عزیز بزرگ تر از وجود من،کاری کرده باشم ... مسئولیت در من،یک مسئولیت دال بر یک فرد یا بر یک موضوع نیست ... این مسئولیت تام است و جامع ...

من مسئول هر اتفاقی در جهانم،من اگر دیگری چنین است،مقصرم ... این شیوه از نگرش به مسئولیت،یعنی مدام زجر کشیدن و پیاپی خود را به محاکمه کشیدن ...

ای وای از لغات که حواس را هیچ گاه درک نمی کنند و ای وای از انسانها که هیچ گاه حواس را در ک نمی کنند و در سکوت همواره دنیایی از معانی نهفته است

 

از همتون برای نظراتتون ممنونم

نظر یادتون نره

فعلا بابای

 


+| رها | دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥ | ۳:۱٦ ‎ب.ظ 
پيام هاي ديگران ()